Mother Jennifer Lawrence Movie Wallpaper
نقد و بررسی فیلم «!mother»: «دارن آرونوفسکی»، کارگردان نام آشنای سینما را می توان به عنوان یکی از تابوشکن ترین فیلمسازان عصر جدید دانست. دو فیلم «مرثیه ای برای یک رویا» و «قوی سیاه» نمونه هایی از رویا پردازی های جاه طلبانه ی این کارگردان 48 ساله ی آمریکایی با سواد آکادمیک سینمایی از دانشکده ی هنر هاروارد هستند. او در سال 2014 با ساخت «Noah» یک بار دیگر خود را به عنوان کارگردانی جنجال برانگیز به دنبال کنندگان سینما شناساند. اقدام جدید این کارگردان فیلمی به نام «!mother» است. فیلمی که بسیاری آن را در جشنواره فیلم ونیز مسخره کرده بودند و و عده ای نیز چند دقیقه به تشویق آن پرداختند.نمرات ناامید کننده ی سایت های رتبه بندی از جمله «راتن تومیتوز و سینما اسکور» به فیلم باعث شد شاهد فروش خوبی از آن در گیشه های آمریکا نباشیم.  این فیلم با بودجه ی 30 میلیون دلاری ساخته شد و در انتهای مدت زمان اکران خود به فروش 44 میلیون دلاری دست یافت و این بسیار کمتر از چیزی بود که سازندگان فیلم پیش بینی اش را می کردند. با وجود نقد های منفی بسیار این فیلم، آرونوفسکی در مصاحبه ای اعلام کرد که اصلاً از بابت ساخت آن پشیمان نیست. نظری که دیگر بازیگران آن یعنی «خاویر باردم، جنیفر لاورنس، میشل فایفر و اد هریس» نیز با آن موافق بوده اند.

 

با توجه به انتشار نسخه ی مطلوب فیلم بر آن شدیم تا نگاهی به ساختار فیلم به ویژه بخش داستانی آن بیفکنیم. در این نقد فیلم را از دو جنبه ی فرم و محتوا بررسی می کنیم و نخست به تعبیری که کارگردان مد نظرش بوده می پردازیم و سپس با تکیه بر آن، تعبیر نهفته در ساختار فیلمنامه را باهم مرور خواهیم کرد.

  • جریان فیلم از چه قرار است؟

در خلاصه داستان فیلم چنین می خوانیم که در یک روز عادی، با ورود یک غریبه به خانه ای واقع در ناکجا آباد زندگی زوجی جوان در خطر نابودی قرار می گیرد. این فیلم تمام داستان خود را درون یک خانه دنبال می کند. ظاهر این خانه از بیرون مجلل و از درون معمولیست و وقتی لانگ شات های فیلمبردار از آن را مشاهده می کنیم شاهد خانه ای هستیم که به هر کس احساس رسیدن به یک پناهگاه گرم و نرم را منتقل می کند. نکته ی اولی که نظرتان را به خود جلب می کند صداگذاری آن است. با وجود اینکه «یوهان یوهانسون» موسیقی متن را به دستور کارگردان از فیلم حذف کرده ولی تقریباً می توان چنین پنداشت که درون هر وسیله ای که در قاب دوربین وجود دارد میکروفونی برای صدابرداری تعبیه شده است. با دقت به جنبه ی صداگذاری فیلم متوجه می شویم که جزئیات صوتی در آن کیفیت بسیار بالایی دارند. فیلمبرداری اثر، کاری از «متیو لیباتیک» است که کار های قبلی اش را در فیلم های گذشته ی آرونوفسکی مشاهده کرده بودیم. او در نیمه ی ابتدایی این فیلم عمده تمرکز خود را روی برداشت «کلوزاپ» از چهره ی بازیگران به ویژه جنیفر لاورنس منعطف نموده است و تا به انتها توانسته به خوبی چیزی که باید به تصویر کشیده شود را فیلمبرداری کند.

طراحی تولید فیلم ما را در اتمسفری قرار می دهد که زمان و مکان خط داستانی فیلم برای مان بی اهمیت خواهد شد. تیم بازیگری فیلم همانطور که در بالا مشاهده کردید متشکل از بازیگران سطح اول هالیوود است؛ شاید علت اول این امر علاقه ی کارگردان به این بازیگران بوده است ولی وقتی به دقت فیلم را نگاه کنید متوجه می شوید که با فیلمنامه ای رو به رو هستید که برای عملی کردن آن حداقل به بازیگری مثل «اد هریس» نیاز دارید. حضور این شخصیت در نیمه ی ابتدایی فیلم پی و بستر داستان سرایی را برای کارگردان مهیا می سازد و دیگر بازیگران تا به انتهای فیلم به بهترین شکل ماموریت خود را به سرانجام می رسانند.

داستان فیلم را می توان به دو گونه تحلیل کرد. نخست همان مواردی که در نقد و بررسی های فیلم مشاهده می کنیم که ما آن را «داستان سرایی نوع اول یا تعبیر اول» نام نهاده ایم. وقتی به انتهای تحلیل این داستان می رسیم 100 درصد داستان فیلم را متوجه می شوید ولی علاوه بر چیزی که در نقد منابع معتبر درج شده، داستان فیلم را از دریچه ای کاملاً متفاوت خواهیم نگریست، چرا که به نظر یکی از منتقدان وبگاه «Rotten Tomatoes»، این فیلم اثریست که می توان از دریچه های مختلفی به آن نگریست و هرکدام شان می توانند درست یا غلط باشند. اولین نظری که بیننده باید به هنگام تماشای این فیلم از خود ابراز کند این است که فیلم مذکور اثری نمادین و تمثیلی است. برخی شاخصه های روایت نوع اول با آن چه در نوع دوم تکرار می شوند یکسان اند. در چیزی که باید با یکبار تماشای فیلم دستگیرتان شود چنین مشاهده می کنیم که زوجی جوان با هم زندگی خوشی را سپری می کنند. زندگی این دو با ورود چند غریبه به خانه شان متزلزل می شود. برای شفاف شدن خط داستانی به مصاحبه ی عوامل سازنده و نقد های موجود از فیلم استناد می کنیم.

آرونوفسکی در یکی از مصاحبه های خود چنین بیان کرد که خانه ی مجلل شان استعاره از دنیا، جنیفر لاورنس نقش «زمین»، «اد هریس و همسرش» نقش آدم و حوا، فرزندان شان نقش «هابیل و قابیل» و خاویر باردم نقش «خدا» را بازی می کنند. وقتی به تیتراژ نهایی فیلم می نگریم به دو نکته می رسیم، نخست آن که هیچ اسم خاصی برای بازیگران تعریف نشده است و نکته ی دوم آن که تنها رو به روی نام خاویر باردم ضمیر Him را مشاهده می کنیم. اگر به اسامی فیلم دقت کنید مشاهده می کنید که هیچ کدام شان با حرف بزرگ شروع نشده اند و تنها خاویر باردم است که با حرف بزرگ خطاب شده است. در انگلیسی ضمیر Him با چنین املایی اشاره به یک اسم خاص دارد که با توجه به درونمایه ی فیلم می توان نتیجه گرفت که منظور از این ضمیر خداوند است. کارگردان در اولین اقدام خود خداوند و زمین (باردم و لاورنس) را ماهیت هایی فرض می کند که محدود به یک «خانه» یا «دنیا» هستند. دنیایی که آن را هرچند لحظه یکبار از منظر لاورنس مشاهده می کنیم و پی به نبض جاری در بین دیوار های خانه می بریم. جنیفر لاورنس مراقب است تا اتفاقی برای زندگی خود و باردم در این دنیای تمثیلی نیفتد. او از دور وظیفه ای را انجام می دهد که در حالت عادی یکی از وظایف خداوند فرض می شود و آن وظیفه مراقبت از همه چیز است.

خداوند داستان یعنی شخصیتی که باردم به آن تجسم بخشیده در طول فیلم با لفظ «شاعر=The Poet» شناخته می شود. شاعری که نوشته های قبلی اش را دیگر کسی نمی خواند و نیاز به یک «الهام» برای نوشتن دوباره دارد. شاعر را اگر مساوی با خدا در نظر بگیریم، دست نوشته هایش همان دستورالعمل هایی هستند که از آن به نام «دین» یاد می شود. خداوند در فیلم درمانده است و نیاز به یک منبع الهام جدید دارد. در مکالمه ای که بین لاورنس و باردم شکل می گیرد، لاورنس علت مشورت نکردن باردم با خودش جهت راه دادن غریبه ها به دنیا (اد هریس و همسرش= آدم و حوا) را جویا می شود و خدای قصه چنین پاسخ می دهد که “نیاز به یک الهام داشتم، بنابراین زندگی را به این خانه بازگرداندم”. زندگی ای که باردم از آن صحبت می کند تنها چند دقیقه دوام می آورد و این تصمیم خداوند شروعی بر یک جهنم دنیویست. فیلم با تمرکز بر روی بخش های مختلف خانه آن را مکانی طوری نشان می دهد که گویی جایی بهتر از آن برای سکونت وجود ندارد، حال آن که صاحب خانه که همان خداوند داستان است، فردی با افکار پراکنده و سردرگم است که نمی داند زندگی اش به کدامین سو می رود. فیلم مذکور تلاش کارگردان برای نشان دادن تقابل بین دو ماهیت «عشق و قدرت» است. جنیفر لاورنس را اگر نمادی از عشق و وفاداری بدانیم، خاویر باردم بدون شک نماینده ی تفکریست که بازتاب دهنده ی قدرت و البته ایمان است.

 باردم در این فیلم با نوشته ی جدید خود ، دین جدیدی را به مردم معرفی می کند که پیروان بی شماری در پی دارد. خانه ی این زوج جوان تبدیل به محلی برای زندگی مردم می شود. به شکل و ظاهر مردم که می نگریم از هر قومی بین شان مشاهده می کنیم. جنیفر لاورنس به عنوان مثالی از زمین، نمادی از «زایش و باروری و زندگی» است. او در فیلم بار ها توسط شخصیت های دیگر با لفظ «Inspiration= الهام» خطاب می شود. شخصیت های فیلم به ویژه آدم و حوا و خداوند با نگاه به این منبع الهام خوشحال می شوند تا اینکه شیشه ای که برای خداوند بسیار مهم بود می شکند. شیشه و اتاق کار خاویر باردم مکانیست که جنیفر لاورنس در ابتدای داستان به همسر اد هریس می گوید که اجازه ی دیدنش را ندارند. همسر اد هریس که نماینده ای از حواست، همسر خود را به اتاق می کشاند و با هم شیشه ی ارزشمندی را که از لمس کردنش منع شده بودند، می شکنند. این قضیه را می توان به داستان «سیب آدم و حوا» مرتبط دانست.

خداوند داستان که از دیدن این صحنه به خشم می آید، عرش الهی را مهر و موم کرده و نفرین می کند که تا ابد کسی اجازه ی ورود به آن مکان را ندارد. خداوندی که آرونوفسکی آن را متصور می شود درست به مانند فیلم نوح چند خصیصه دارد که با توجه به مباحث حوزه ی الهیات نمی توان آن ها را به ذاتی چون خداوند نسبت داد. از جمله ی این خصوصیت ها خشمگین شدن، جاه طلبی، احساس ضعف و ناتوانی در انجام کار، بی حوصلگی و… است. بار دیگر به شیشه باز می گردیم. این شیشه که نمادی از قدرت خداوند است باید بار دیگر ترمیم شود و این اتفاق نمی افتد مگر این که خداوند عاجز، مجدداً دینی بیاورد که مردم آن را پذیرفته و او را ستایش کنند.

چنین اتفاقی با به دنیا آمدن کودک این زوج جوان شروع می شود. از این بخش داستان به بعد، جنیفر لاورنس که تا به این لحظه نمادی از  زمین بود، تبدیل به نمادی از حضرت مریم می شود و کودکی که به دنیا می آورد همان حضرت عیسی است. کودکی که حضرت مریم با به دنیا آوردن آن می کوشد تا بار دیگر نظم دنیا را برقرار کند. حاصل این نگرش آمیزش آمیخته با خشم و درماندگی باردم (خدا) و لاورنس (حضرت مریم) با یکدیگر و به دنیا آمدن یک دین جدید (عیسی، مسیح، منجی و…) است. خداوند اما عیسی را به عنوان یک پیامبر نمی بیند، بلکه تنها یک قربانی برای تثبیت کردن جایگاه قدرت خویش می داند. حضرت عیسی در همان اوایل به دنیا آمدنش به ساکنان خانه (دنیا) پیشکش می شود و مردم با بالای سر قرار دادن کودک، او را می پرستند. کودکی که بعد از چند لحظه از منظر همگان ناپدید می شود. کشیش حاضر در فیلم به عنوان نماینده ی گروه مذهبیون به مردم می گوید که «کودک در حال گریه کردن است، شما او را نمی بینید ولی او حاضر است.». اعتقاد مسیحیان بر این است که حضرت عیسی بار دیگر در روز قیامت تجلی خواهد یافت و به زمین باز می گردد. حال این سوال پیش می آید که اگر کودک حضرت مسیح است، چرا در همان سکانس یکی از افراد حاضر در جمع عبارت «الله اکبر» را به زبان می آورد؟

آرونوفسکی با گنجاندن تنها همین عبارت در فیلم چنین بیان می کند که مهم نیست، منجی مسیحی باشد یا مسلمان؛ برای دنیایی (خانه ای) که چنین ساکنانی دارد و کسی به عشق زمین (لاورنس) توجهی نمی کند، نیازی به یک منجی نیست و اگر هست باید آن را در لا به لای همان صفحاتی جست و جو کرد که خداوند به مثابه ی نوشتن شان هم اکنون به قدرت رسیده است. با به قدرت رسیدن باردم در فیلم، او بار دیگر متوجه ی حضور عشق خود یعنی جنیفر لاورنس می شود ولی دیگر از عشق لاورنس خبری نیست و او با فرار به سمت زیر زمین خانه، جهنمی به پا می کند که آتش آن همگان را می سوزاند. خداوند داستان، هم اکنون که به قدرت رسیده لزومی به ادامه ی حیات «مادر!» نمی بیند و تصمیم به کشتن او می گیرد. باردم با بیرون کشیدن قلب زمین، بار دیگر به شیشه ای که مظهر قدرت خویش است دست می یابد و به آرامش می رسد. فیلم با این نما تمام می شود که بازیگری جدید، جنیفر لاورنسی جدید، مادری جدید، زمینی جدید و… از رخت خواب بر می خیزد که اگر احیاناً در آینده باز هم خداوند کار دست دنیا دهد، یک نفر باشد که الهام بخش او باشد! نکته ی دیگری که در سکانس های میانی فیلم به چشم می آید حضور یک «ناشر» در کنار باردم و کشیش در خانه ی این دو نفر است. کشیش نماینده ی مبلغ دینی و ناشر نماینده ای از سیاست و قدرت است که باردم برای رسیدن مجدد به قدرت خویش، متکی به قدرت اوست و باید دست نوشته های خود را با کمک او به دست دیگران برساند و به همین دلیل با ژست های مختلف در عکس ها می کوشد تا ناشر را گول زده و از او استفاده ی ابزاری نماید.

تعبیر دوم فیلم را با هم شروع می کنیم. در این تعبیر نیاز است که کمی فرضیات فیلم را تغییر دهیم. بار دومی که فیلم را می بینید جنیفر لاورنس را خداوند داستان در نظر گرفته و بقیه ی ساکنان خانه را مردم زمین بدانید. خداوند با توجه به معیار های هالیوود ترجیحاً در غالب یک زن به عنوان بازتاب دهنده ی مکتب فمینیسم تجلی می یابد که کسی متوجه ی عشق او نیست. جنیفر لاورنس همواره می کوشد تا نظم دنیا (خانه) به هم نریزد. آدم و حوا در این دنیا که نمادی از باغ بهشت است نتوانسته اند فرزندان شان را کنترل کنند و نزاع آن فرزندان منجر به ریخته شدن خونی می شود که تا ابد لکه ی آن در دنیا باقی می ماند و جنیفر لاورنس باقی عمر خود را صرف پاک کردن این (لکه ی ننگ) می کند. خاویر باردم به عنوان پیامبر، به دنبال راهی برای خوشنود کردن خداوند خویش است، در نتیجه فکر می کند که باید با تبلیغ خود بار دیگر قدرت و زندگی را به دنیا بازگرداند. اما چنین اتفاقی نمی افتد، چرا که پیامبر محو در جاه طلبی و هوس خویش می شود و دیگر توجهی به خداوند نمی کند. در چنین شرایطی، خداوند همگان را از خود طرد می کند و در گوشه ی زیرزمین دنیا، آتشی به پا می کند که همگان را می سوزاند ولی انسان که در اینجا خاویر باردم آن را بازی می کند خداوند را در آغوش خود بغل گرفته و قلبش را که یک تکه شیشه است به بیرون می کشد.

قلب خداوند هم اکنون در اختیار انسان است و می توان چنین تعبیر کرد که انسان برای رسیدن به قدرت حتی حاضر است از عشق و خدای خود نیز روی گردان شود؛ بدان معنا که انسان بسته به نیازی که دارد خداوند را به وجود می آورد، تا جایی که امکان دارد برای رسیدن به قدرت و کمال خدا را مصرف می کند و وقتی کارش با خدا تمام شد برای احتیاط هم که شده، خدایی جدید خلق می کند. چیزی که بدیهیست این امر است که کارگردان از شما می خواهد طبق پیش فرض خاویر باردم را خداوند و دیگران را به ترتیبی که در تعبیر نخست اشاره شد در نظر بگیرید، اما می توان این فیلم را از ابعاد گوناگونی به تماشا نشست. جنیفر لاورنس مراقب دنیاست، الهام بخش انسان هاست، به دنیا حیات، زندگی و عشق می بخشد ولی با بی توجهی و کم لطفی مردم مواجه می شود در نتیجه خود و دنیای خود را به آتش می کشد. جهنمی که جنیفر لاورنس به پا می کند در زیر زمین خانه شان قرار داد. او با دنبال کردن رد لکه ی خون کف اتاقش به زیر زمین و منبع نفت می رسد. دارن آرونوفسکی با ساخت این فیلم هم از دین انتقاد می کند هم از انسان ها، هم از خدا، هم از عشق هم از قدرت. نکته ای که در هر دو تعبیر می توان به آن رسید این است که آرونوفسکی می پندارد اگر بهشت یا جهنمی وجود داشته باشد باید در همین دنیا آن را جست و جو کرد. نسخه ای که کارگردان برای درد جهان و بشریت در این فیلم پیچیده عشق است. توجه به عشق بدون در نظر گرفتن این که آیا همسر است، هم نوع است یا خدا،  می تواند نجات بخش زندگی و منبع الهامی برای به پیش راندن آن باشد و اگر خلاف آن ثابت شود، چیزی جز نابودی و فساد در انتظار بشریت نیست.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *